تبليغاتX
17
یکشنبه سی ام تیر 1387

اينجا ، جايي است ميان كوه ، دريا و جنگل.كسي بر روي صخره بلندي ايستاده است .مني اكنون به جايي رسيده است .عقاب وار از دور به او نزديك مي شوم تا با او يكي شوم و از جايي بلند مشرف به تمام گستردگيها نگاه كنم به چيزهاي زيبا. به سرعت ميروم كه به جايي برسم.

 

وارداتاقم مي شوم ، وارد بهشتم.بوي خوب سارا مي آيد ، عطر ساراي تو رختخواب مانده. اين روزها دوستش دارم.اين چند وقت خيلي اذيت شده .پيچ و تابش داده ام.به سلامتي تمام بيهودگيهايي كه تاب آورده و سختيهاي بي ثمري كه كشيده ، شب تولدش ، تكيلا مي خورم و به آرامي لبم را به گوشش نزديك و نجوا ميكنم:

-نمي خواي خلاص شي؟

-چرا ميخوام به جان ثريا جان

-كي؟

-همين الان ، توي اين لحظه

 

 

 

پ.ن) واقعا" غير قابل پيش بيني بود كه از بين تمام چيزها (انسانها ، حيوانات ، اشياء و ...) نفر بعدي كه عاشقش ميشم خودم باشم.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:54  توسط   | 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

من در تمام ثانيه هايي كه دست و پاي فرارم را ملزم مي كنم به ماندن و نشستن روي صندلي ، مثل بقيه ، مثل سنگ و در تمام ساعتهايي كه نفس عميق مي كشم و مي انديشم و ذهن بي تابم را آرام ميكنم و ترس راسركوب ميكنم ،تمام لحظه هاي ابتلا كه سخت ميگذرند، در تلاشم كه معنا بدهم به هستي و نيستيم كه آبكي نباشد گذر زمان و به تكرار نرسم در مسير باد.دلم را توانگر مي كنم ، وسعت مي دهم  كه ول  نباشد همچون آش

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:23  توسط   | 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

شعور ناخود آگاه جمع متوجه تو است . انگار تمام مردانگيهاي جهان در تو جمع شده است براي من.

نعره مي زني و خون در رگ شقيقه هايت مي خروشد و قادر است پوسته خود را بدرد. تمام عرصه ها را خالي ميكنم براي تو كه بدرخشي كه شايسته درخشيدني. در گوشه اي كز كرده ام .با انگشت مرا مي خواني فقط براي يك شب .شبي كه آزاد مي شوم.

تو را تصور ميكنم در زندگيهاي گذشته ، در بيابان راه  مي سپاري و قافله اي در پيت. تو قافله سالار صد ها شتري و من هم شتري.

امروز را ميبينم .اسيرتر ميكنم خودم را با فكر فرار . پخش و پلا شده ام و باز هم تو تنها دليل انسجام مني.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط   | 

شنبه پانزدهم تیر 1387

صدات ميكنم ،

هي ، هاي ،هي يو، هوي ، هاهاي ، هو... برميگردي لبخند زنان

خوشحالم كه كر نيستي

ميدوم طرفت و بغلت ميكنم  و بوت ميكنم ، مخلوطي از بوي سيگار و ادكلن دي-كي-ان-واي

واي چقدر فاز داره ...(هواي بندر همه دافاش شكر و قندن )

اگر نمي شنيدي ،اگر ميشنيدي وبرنميگشتي ،اگر صدام كم بود ، اگر به گوشت نميرسيد... شاشيدم  تو همه اين اگرها

چونكه تو شنيدي

چونكه من صدات كردم

چونكه فكر ميكنم تو يه مردي با دستاي بزرگ پشمالو كه وقتي لپتو ماچ ميكنم ريشات فرو ميرن تو لب و صورتم

چونكه تو زني به غايت زيبا ، ميخرامي ،مثل يوزپلنگ

چونكه تو خيلي رديفي ،خيلي باحالي

چونكه تو خدايي ،پروردگار عالم، ماندگار جاويد ، رب، ايزد، خالق يكتا ، يزدان،‌گاد ، مانا ، ام ، هو ، روح كائنات ، آنجلينا جولي ، امير قلعه نويي ، ال 90 ، لوگان ، تندر 90 ، سارا ، 17 .... يا هر اسم ديگري كه رويت گذاشته اند يا خواهند گذاشت ،

چونكه تو كر نيستي.

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:7  توسط   | 

یکشنبه دوم تیر 1387

مثل دروغ ، دروغي خوش كه لذت بخش است باور كردنش

مثل تن ليز ماهي كه نميتوان آن را در دست نگاه داشت اما تماشايي است لغزيدنش از بين دستها و بر زمين افتادن و جان كندنش

مثل ناله هاي درد و لذت ، ازبلند به كوتاه

از سكوت به نفس نفس زدنهاي منقطع به سكوت

مثل بازي دستگرمي با خرده پا بازيچه هاي آماتور كه فريب است هر دست بازي ، همه بردها

مثل بيخوابي شب اول ، خيال خوش شب دوم ، دلتنگيهاي شب سوم و همه محالات ديگر شبها

مثل عاقل اندر جمع مستان

مثل روياي فرود آمدن يك شهاب سنگ كه از آن آتش مي بارد بر جان و ميسوزاند و ميگدازد و آب مي كند مارا

مثل آرامش محال

دروغم من

همه دروغ

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:49  توسط   | 

دوشنبه ششم خرداد 1387

اين ظرف را با ناب ترين شرابها پر ميكنم ، هي

اما ترك دارد و تمامي خلوص من خارج ميشود از آن ، چكه چكه

زمان گذشته است و من در نهايت اسب شده ام .شيهه ميكشم ، به اين جام سوراخ جفتك ميزنم و چار نعل از تو دور مي شوم ، من ، تازي ترين اسب اين نواحي

هرچه شوق داشتم براي پر كردن اين ظرف كم بود و هرچه پيكري خوش تراشيدم از تو فرو ريخت و ريخت بيرون از اين جام سوراخ. دل پيچه ميگيرم از خوشي اسب شدنم وتمام تاپاله هایم را ميريزم براي تو

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:31  توسط   | 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

درخت گردوي عقيم حياط خانه ما نمي تواند هيچ گردويي به بار آورد درست مثل من كه نمي توانم پسرت را به تو هديه كنم  كه بي فرجام است زندگي كه در آن نطفه اي متولد نشود كه ديوانه بي فرجاميم و تاريكي ، كه خود از من مي گريزد و من مثل سگي به دنبالش ، نفس زنان ، ميدوم براي تصاحبش تا همچنان عقيم بمانم كه نرسد به بار هيچ گردويي

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:6  توسط   | 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

زوج داستان من پس از سه بار نزديكي در طول يك شب و جيغ و داد و آه و شلاق و شمع داغ و  ...   و بعد از اينكه ته نيروي جنسي را در آوردند و تمام مواد مخصوص توليد مثل همديگر را مصرف كردند ، هر دو خسته به كناري افتادند که ناگهان گودالي در درونشان پديد آمد و شديدا" احساس خلأ كردند و شديدا" احساس تهي بودن كردند و احساس نياز.

اما نميشد فهميد كه كجاي كار خالي است ؟ و چه چيز است كه اينقدر پوچ است؟ و چه چيز باعث ميشود كه دلشان بخواهد كله شان را به فاصله بين تخت و ديوار محكم فشار بدهند ؟ پس گمان كردند كه از گرسنگي است و با لذت كم فروغ تر خوردن خواستند جايي را درون خود پركنند ، كه آن جا معده شان بود ولي آن خالي هنوز بود و همه چيز را به درون خود ميكشيد و ترسناك بود و حتي راوي را نيز به درون خود كشيده بود.

پس از ترس آن و هيولاي درونش به آغوش هم پناه آوردند و عاشق شدند طوري كه به هيچ موجود ديگري اينگونه  وابسته و عاشق نبوده اند و خواب مفرشان بود براي ناديده گرفتن اين خالي  و زمان باز در آنها توليد نيمه انسانهاي بالقوه كرد براي هزارو يك شب بعدي...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:32  توسط   | 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

ا برها گسترده شدند.

از تشنگي به جان شن چنگ ميزدم.دستهايم در خاك دفن شده بود.

به عنوان حركتي نمادين در مراسم گشايش ، از سبكترين و باريكترين ابر آسمان كه به زور تمام عوامل باران زا بار دار شده بود ، اولين قطره فرو افتاد و بوي مخلوط آب و خاك برخاست و چند لحظه  به احترام حس بويايي و هستي و انديشه ، سكوت شد و باد آرام گرفت.

من با ناباوري بو ميكشيدم.

 سپس دستور بارش صادر شد و آب ميان آسمان و زمين به رقص در آمد و بذرها را وسوسه كرد براي روئيدن . و درختاني كه تاكنون هرگز نروئيده بودند سر از خاك بلند كردند كه ميوه هايشان بال و پر داشتند و مي پريدند و اكسيژن توليد ميكردند و هواي خوب القاء ميكردند .

 برگهاي شادي من از شاخه هايشان مي رويد.و اينها شكر گذار خداي بي اختيارشانند.كه زندگي  درونشان جريان دارد و به من وجود مي بخشند.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:36  توسط   | 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

سكوت ميكنم كه هوا پر از صداست.

صداي تو در تمام خاطرات كودكيم ، صداي تو در آخرين ديدارها ، ، صداي خنده ها ، صداي حضور ساكتت،صداي قول هاي چهارشنبه شب من،صداي پوزخندهاي تو به بدقولي هايم

اين مدت چه قدرتي نشان داديم ، چقدر صبوري كرديم ، چقدر طاقت آورديم ، تا اينكه

جفتت رو ميبينيم .تنها.

مي شكنيم، بلاخره

 

 

 

خيلي زود يه چيزي ازش زد بيرون كه من فكر ميكردم ساقشه و گذاشته بودم جلوي پنجره آفتاب بخوره ولي پدرم گفت كه ريششه و كردش تو خاك ژله اي .خيلي تعجب كرده بود به خاطر اينكه من گفته بودم تو شركت روي پروژه طراحي فضاي سبز كار كردم پيش خودش فكر كرده چجوريه كه اين نميدونه اين ريشه س نه ساقه! اين اشتباه من ممكنه تو روند رشدش تأثير بزاره .جدي ميگم.حرفم علميه . حوصله هيچكسو ندارم بيشتر وقتم با اين لوبياي سحر آميز ميگذره .دو تا برگ در آورده . هيچ فشار اضافه اي رو نمي تونم تحمل كنم، چند وقته كه اينطوري شدم.مثلا" زنگ درو كه ميزنن استرس ميگيرم.و قلبم به شدت و به مدت طولاني ميزنه.يه دفعه اي يه موج سرد و تاريك همه وجودمو مي گيره. وقتي ميخواد واردم شه دقيقآ حس اينو دارم كه دستامو به عنوان حائل بگيرم جلوش ، خم شم و به نحوي مانع ورودش بشم البته فقط حسشو دارم چون اگه اين كارارو بكنم ، ديوانگيم واسه اطرافيانم مسجل ميشه. وقتي كه دخول انجام ميشه ، حالت مچاله گي بهم دست میده و از يك چيز نامعلوم كه تو هزاران چيز ديگه ريشه داره دچار نگراني ميشم و ترس و استرس و تپش قلب.چيزي خارج ازمن يا درون خودم وجود داره كه شديدا" ازش ميترسم.سرد و بي تفاوت ميشم نسبت به همه .تحمل كردنم سخت شده و بد ميشم و حالم بد ميشه و بد.بد.بد.

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:43  توسط   |