تبليغاتX
17

سه شنبه بیستم مرداد 1388

من ديگه نمي تونم واسه اين جوجه ها مادري كنم .برين ديگه ، برين واسه خودتون مرغي بشين ، خروسي بشين ، من ديگه توان ندارم شما رو زير بال و پر خودم بگيرم.ديگه اونقدر جوون نيستم تند تند تخم بذارم ساعتها روش بشينم ، جوجه كشي كنم.براي من الان ديگه وقت اينه كه يكي بياد سرمو ببره جوجه كبابي ،شنيسلي ، سوپي ، چيزي درست كنه ...به خدا اينطوري فايده ش بيشتره ...

اون مرتيكه هم دو ، سه روز دور و برم مي پلكه تا بفهمم چي به چيه ، ميبينم پريده روم ، بال بال ميزنه و من دردم مياد.همه اينايي كه تو مرغدونين دغدغه شون اينه كه اين الدنگ بهشون توجه كنه . ولي به خدا اگه ذره اي ، ابسيلوني دلم بخواد كه بياد سر سراغ من ...چه خودش ، چه اون يكي جوونتره ، اصلا" از مردا نفرت دارم ،‌از اون تاج قرمز بلندشون كه مايه مباهات و افتخارشونه ، از قوقولي خوندنشون، از اين زندگي مرغي ، از اين جوجه ها كه آرزومه پراكنده شن دور و برم وول نخورن ،دنبالم نيان...از همه چي خسته شدم...اي خدا بياين كبابم كنين راحت شم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:52  توسط   |