گریزی نیست از سیل آفات و بلایا ، آهسته آهسته رخنه ميكنند و تا به خود بيايي نابودت ميكنند .درست هنكامي كه احساس ميكني به نقطه اي رسيده اي آنچنان بر زمينت ميكوبند كه ناي بلند شدن نداشته باشي ، همه چيز را آنچنان لوث ميكنند كه حتي به عواطف بشريت شك ميكني .
خالي ، خالي از هر نوع احساس.
زندگي ، نامقهوم و گنگ تبديل به يك عادت شده است .آن چيز كه همواره از آن ميترسيدم ، نكند من به زندگي خو بگيرم !غرقه شوم و لمس نكنم .در كنار مردم و همپاي آنها ميبينم كه با طبيعت سازش پيدا كرده اند و سازشي كه آنها را به جزئي از طبيعت بدل كرده است .پيوسته با طبيعت .خود طبيعت . آنها يكي از اجزاي لا ينفك طبيعت شده اند و طبيعت افسار آنها را بدست گرفته و به اينطرف و آن طرف ميكشاند.
آيا راه فراري هست؟آيا ميتوان به انسان گفت ، به او فهماند كه تو برتر از طبيعت هستي؟چون تو داراي سلولهاي خاكستري ويژه اي هستي كه ديگر اجزاي طبيعت ندارند؟ آيا ميتوان انسان را از قفل و زنجير مكان و زمان طبيعت رها ساخت؟
شايد راهي نيست . شايد اين فقط يك گمان است كه ما برتريم. شايد يك خود خواهي بي منطق است .شايد ما بوجود آمده ايم كه همواره اسير شويم و همواره براي رهايي از اسارت بكوشيم و درست همان لحظه كه آزاد شديم در يابيم در اسارتي عميق تر بسر ميبريم .چه بسا نتوان رهايي را براي بشر تعريف كرد.
گرچه ميتوان با اطمينان گفت : تو كه سعي ميكني برسي و فراتر روي از آن كه خود راتسليم ميكند تا فرو تر رود برتري.به هر حال تو از بودن يا نبودن به يك كدام ميرسي . درك خواهي كرئ يا هست يا نيست.
لا اقل اجزاي خاكستريت را اندكي بكار برده اي.و اين يعني برتري.
همواره فراي فضاي اين نمي دانم ها ،شايدها و چراها مكاني هست كه ميتواني آرام بگيري .ميتواني لحظه اي بدون هيچ بستگيبه آنجا بروي و بي قيد و بند لذت ببري .يك ارامبخش بي انتها ،يك زيبايي نهفته ،يك نفر آزاد و رها و وارسته كه تو را حتي براي چند ثانيه آزاد ميسازد . همچون خود ،روان و جاري، همچون باد كه از تو عبور ميكند، بادي كه ازهر چيزي عبور ميكند و ميرود.لحظه اي دست از مبارزه بر ميداري و با سكوت ميماني و از بودن با او شاد ميكردي.سكوتي سرشار از پيام سرشار از راستي.
اي جاودان با تو بودن را دوست دارم .با من بمان و بگذار آنچنان يا تو يگانه شوم كه ديگر پرده اي را كه نيروها مي كشند و تو را پنهان ميكنند كارساز نباشد . سادگي لمس تن تو را تا ابد داشته باشم .ابدي باشم.با مهر تو گسترده شوم.لحظه اي تو باشم .و و جود را زيبا ببينم و وجود داشته باشم ، با تو بياميزم تا با هم درختي شويم بر فراز بودن پهناور، آنگونه سبك و آرام كه موج هر صدا ما را حركت دهد و تا بي نهايت ببرد.همچون تو خالق زيبايي باشم. زيبا باشم و فقط با تو باشم و باشم و باشم و...
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند
چون تورا نوح است كشتيبان ز طو فان غم مخور
( تمام تو ها به آفريدگار برميگردد.منحرف ها)