می توان جسم را به زندان برد، دست را بست و پا را به زنجير كشيد.اما نميتوان ايمان داشت.مي توان هزاره اي را تكرار كرد ليك نمي توان شك نكرد.

ميتوان پرستيد و راه برد و به حروفي مبهم و كلماتي موهوم سالها انديشيد ، اما جهان خود را كي بايد باز يافت؟ راه بي خير را كي بايد پيمود؟

كمكي نيست ، كسي نيست ، شك هست ، ترديد هست و ايمان اگر باشد ناب ترين است.

دلتنگي شگفتي دارم به گمانم از رهايي است.ميخواهم باشم و جهان خود را نفس بكشم و در او خود را بشكنم تا تمام ذراتم بر روي او ته نشين شود.

تاریکی

DARKNESS

تضاد

*    تنهايي كه من در آنم ، تن ندادن به يك وابستگي كثيف از روي عادت است.نپذيرفتن اجبار تطابق با حيواني همانند خودم است.دوست داشتن از دور و رويا وار معشوق هايم است.آن چيزي كه در ذهنم از آنها پرداخته كرده ام و عدم تمايل به نزديك تر شدن به آنهاست. آن چيزي كه من در آنم فضاي بيمارگونه و سختگيرانه شخص بيمار درون من است ، كه همه چيز را دائما" توجيه ميكند.

**   ۲۵ سال دارم و هيچكس در زندگي من نيست . از انسانهاي آرام خوشم مي آيد.هميشه به اين فكر ميكنم كه در رختخواب چه پتانسيل شگرفي دارند. برايم جذابند.دلم مي خواهد كسي( شخص خاصي منظورم نيست ) وحشيانه تسخيرم كند .رو حم را وجودم راببلعد و كاملا” به درونم نفوذ كند .دوست دارم به آرامي در آغوش كسي بخوابم.

***  به اينهمه تضاد بايد خنديد!

 

خيس و آرام

امشب علی رغم تمام مخالفتهای مادرم ، من با بكار گيري سلاحهاي گرم و سرد از قبيل شات گان و قمه و... توانستم خودم را در اوج باران به پشت بام برسانم.

علت مقاومت او، خيس شدن من بود.من هم او را كشتم.چون ميخواستم در اوج باران به پشت بام بروم.

به اين ترتيب توانستم خيس شوم و از باران لذت ببرم و قدم بزنم و آرام شوم!

گریزی نیست از سیل آفات و بلایا ، آهسته آهسته رخنه ميكنند و تا به خود بيايي نابودت ميكنند .درست هنكامي كه احساس ميكني به نقطه اي رسيده اي آنچنان بر زمينت ميكوبند كه ناي بلند شدن نداشته باشي ، همه چيز را آنچنان لوث ميكنند كه حتي به عواطف بشريت شك ميكني .

خالي ، خالي از هر نوع احساس.

زندگي ، نامقهوم و گنگ تبديل به يك عادت شده است .آن چيز كه همواره از آن ميترسيدم ، نكند من به زندگي خو بگيرم !غرقه شوم و لمس نكنم .در كنار مردم و همپاي  آنها ميبينم كه با طبيعت سازش پيدا كرده اند  و سازشي كه آنها را به جزئي از طبيعت بدل كرده است .پيوسته با طبيعت .خود طبيعت . آنها يكي از اجزاي لا ينفك طبيعت شده اند و طبيعت افسار آنها را بدست گرفته و به اينطرف و آن طرف ميكشاند.

آيا راه فراري هست؟آيا ميتوان به انسان گفت ، به او فهماند كه تو برتر از طبيعت هستي؟چون تو داراي سلولهاي خاكستري وي‍ژه اي هستي كه ديگر اجزاي طبيعت ندارند؟ آيا ميتوان انسان را از قفل و زنجير مكان و زمان طبيعت رها ساخت؟

شايد راهي نيست . شايد اين فقط يك گمان است كه ما برتريم. شايد يك خود خواهي بي منطق است .شايد ما بوجود آمده ايم كه همواره اسير شويم و همواره براي رهايي از اسارت بكوشيم و درست همان لحظه كه آزاد شديم در يابيم در اسارتي عميق تر بسر ميبريم .چه بسا نتوان رهايي را براي بشر تعريف كرد.

گرچه ميتوان با اطمينان گفت : تو كه سعي ميكني برسي و فراتر روي از آن كه خود راتسليم ميكند تا فرو تر رود برتري.به هر حال تو از بودن يا نبودن به يك كدام ميرسي . درك خواهي كرئ يا هست يا نيست.

لا اقل اجزاي خاكستريت را اندكي بكار برده اي.و اين يعني برتري.

همواره فراي فضاي اين نمي دانم ها ،شايدها و چراها مكاني هست كه ميتواني آرام بگيري .ميتواني لحظه اي بدون هيچ بستگيبه آنجا بروي و بي قيد و بند لذت ببري .يك ارامبخش بي انتها ،يك زيبايي نهفته ،يك نفر آزاد و رها و وارسته كه تو را حتي براي چند ثانيه آزاد ميسازد . همچون خود ،روان و جاري، همچون باد كه از تو عبور ميكند، بادي كه ازهر چيزي عبور ميكند و ميرود.لحظه اي دست از مبارزه بر ميداري و با سكوت ميماني و از بودن با او شاد ميكردي.سكوتي سرشار از پيام  سرشار از راستي.

اي جاودان با تو بودن را دوست دارم .با من بمان و بگذار آنچنان يا تو يگانه شوم كه ديگر پرده اي را كه نيروها مي كشند و تو را پنهان ميكنند كارساز نباشد . سادگي لمس تن تو را تا ابد داشته باشم .ابدي باشم.با مهر تو گسترده شوم.لحظه اي تو باشم .و و جود را زيبا ببينم و وجود داشته باشم ، با تو بياميزم تا با هم درختي شويم بر فراز بودن پهناور، آنگونه سبك و آرام كه موج هر صدا ما را حركت دهد و تا بي نهايت ببرد.همچون تو خالق زيبايي باشم. زيبا باشم و فقط با تو باشم و باشم و باشم و...

اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند

چون تورا نوح است كشتيبان ز طو فان غم مخور

( تمام تو ها به آفريدگار برميگردد.منحرف ها)

 

سلام

برای یک انسان چند شخصیته مثل من وبلاگ نوشتن یک نوع افشاگری محسوب می شود ، چرا كه از ميان نوشته ها و در خلال حرفهايي كه گفته ميشود زوايايي پنهان از شخصيت غالبي كه ديگران پذيرفته و شناخته اند بروز ميكند كه باعث تزلزل نقشهايي ميشود كه آدمي بطور مداوم و روزانه آنها را بازي ميكند و با اينكه مطمئنا" در نوشتن ، بسياري از افكار و عقايد و انديشه هاي خود را سانسور خواهيم كرد و همه چيز گفته نخواهد شد ، باز هم از نظر من وبلاگ نويسي يك رسوايي بزرگ است!مگر اينكه بطور ناشناس بنويسيم.