نگاه كهنه اي كه نميدانم تازه گي اش را كي مي يابد
گستردگي دشتهاي آفتاب خورده
گستردگي خلأ و بي ذهني
پهناي هيچ
و گستردگي راستين وجود تو
همه آن چيزيست كه
در ماهي كه از پنجره ام نمايان است ميبينم.
پرسه ميزنم در كوچه هايي كه نميدانم
كدامين شاهراهش به تو منتهي ميشود
فرياد ميزنم به بلندي در درونم
اكنون كه مسكوت اينجا نشسته ام
كه چالشهايم به تو ختم شوند
كه جواب اينهمه طواف تو باشي
لب نمي گشايم و كفاره ميدهم
در ازاي تقابلم با آدميان
كه شايد جواب جواب ندادنم تو باشي
آماج ضربه هاي بي پايان خدايانم
تا پروردگارم تو باشي.