اينجا ، جايي است ميان كوه ، دريا و جنگل.كسي بر روي صخره بلندي ايستاده است .مني اكنون به جايي رسيده است .عقاب وار از دور به او نزديك مي شوم تا با او يكي شوم و از جايي بلند مشرف به تمام گستردگيها نگاه كنم به چيزهاي زيبا. به سرعت ميروم كه به جايي برسم.

 

وارداتاقم مي شوم ، وارد بهشتم.بوي خوب سارا مي آيد ، عطر ساراي تو رختخواب مانده. اين روزها دوستش دارم.اين چند وقت خيلي اذيت شده .پيچ و تابش داده ام.به سلامتي تمام بيهودگيهايي كه تاب آورده و سختيهاي بي ثمري كه كشيده ، شب تولدش ، تكيلا مي خورم و به آرامي لبم را به گوشش نزديك و نجوا ميكنم:

-نمي خواي خلاص شي؟

-چرا ميخوام به جان ثريا جان

-كي؟

-همين الان ، توي اين لحظه

 

 

 

پ.ن) واقعا" غير قابل پيش بيني بود كه از بين تمام چيزها (انسانها ، حيوانات ، اشياء و ...) نفر بعدي كه عاشقش ميشم خودم باشم.

زور بیجا

من در تمام ثانيه هايي كه دست و پاي فرارم را ملزم مي كنم به ماندن و نشستن روي صندلي ، مثل بقيه ، مثل سنگ و در تمام ساعتهايي كه نفس عميق مي كشم و مي انديشم و ذهن بي تابم را آرام ميكنم و ترس راسركوب ميكنم ،تمام لحظه هاي ابتلا كه سخت ميگذرند، در تلاشم كه معنا بدهم به هستي و نيستيم كه آبكي نباشد گذر زمان و به تكرار نرسم در مسير باد.دلم را توانگر مي كنم ، وسعت مي دهم  كه ول  نباشد همچون آش

ساربانا ...ساربانا ...ساربانا

شعور ناخود آگاه جمع متوجه تو است . انگار تمام مردانگيهاي جهان در تو جمع شده است براي من.

نعره مي زني و خون در رگ شقيقه هايت مي خروشد و قادر است پوسته خود را بدرد. تمام عرصه ها را خالي ميكنم براي تو كه بدرخشي كه شايسته درخشيدني. در گوشه اي كز كرده ام .با انگشت مرا مي خواني فقط براي يك شب .شبي كه آزاد مي شوم.

تو را تصور ميكنم در زندگيهاي گذشته ، در بيابان راه  مي سپاري و قافله اي در پيت. تو قافله سالار صد ها شتري و من هم شتري.

امروز را ميبينم .اسيرتر ميكنم خودم را با فكر فرار . پخش و پلا شده ام و باز هم تو تنها دليل انسجام مني.

نزديكي با خدا

صدات ميكنم ،

هي ، هاي ،هي يو، هوي ، هاهاي ، هو... برميگردي لبخند زنان

خوشحالم كه كر نيستي

ميدوم طرفت و بغلت ميكنم  و بوت ميكنم ، مخلوطي از بوي سيگار و ادكلن دي-كي-ان-واي

واي چقدر فاز داره ...(هواي بندر همه دافاش شكر و قندن )

اگر نمي شنيدي ،اگر ميشنيدي وبرنميگشتي ،اگر صدام كم بود ، اگر به گوشت نميرسيد... شاشيدم  تو همه اين اگرها

چونكه تو شنيدي

چونكه من صدات كردم

چونكه فكر ميكنم تو يه مردي با دستاي بزرگ پشمالو كه وقتي لپتو ماچ ميكنم ريشات فرو ميرن تو لب و صورتم

چونكه تو زني به غايت زيبا ، ميخرامي ،مثل يوزپلنگ

چونكه تو خيلي رديفي ،خيلي باحالي

چونكه تو خدايي ،پروردگار عالم، ماندگار جاويد ، رب، ايزد، خالق يكتا ، يزدان،‌گاد ، مانا ، ام ، هو ، روح كائنات ، آنجلينا جولي ، امير قلعه نويي ، ال 90 ، لوگان ، تندر 90 ، سارا ، 17 .... يا هر اسم ديگري كه رويت گذاشته اند يا خواهند گذاشت ،

چونكه تو كر نيستي.

 

آرامش محال

مثل دروغ ، دروغي خوش كه لذت بخش است باور كردنش

مثل تن ليز ماهي كه نميتوان آن را در دست نگاه داشت اما تماشايي است لغزيدنش از بين دستها و بر زمين افتادن و جان كندنش

مثل ناله هاي درد و لذت ، ازبلند به كوتاه

از سكوت به نفس نفس زدنهاي منقطع به سكوت

مثل بازي دستگرمي با خرده پا بازيچه هاي آماتور كه فريب است هر دست بازي ، همه بردها

مثل بيخوابي شب اول ، خيال خوش شب دوم ، دلتنگيهاي شب سوم و همه محالات ديگر شبها

مثل عاقل اندر جمع مستان

مثل روياي فرود آمدن يك شهاب سنگ كه از آن آتش مي بارد بر جان و ميسوزاند و ميگدازد و آب مي كند مارا

مثل آرامش محال

دروغم من

همه دروغ