پورنوی عشق تو به من

مي خوابم . خوابم آتش مي گيرد. در خواب خانه اي آتش مي گيرد.من و تمام وابستگيهايم زير اين بام در حال فروريختنيم و تو در جايي ديگر روي روح دسته جمعي همه ديگر آدمهاي غير از من و تو ،‌شكل گرفته در قالب يك انسان ، در حال با لا و پايين شدني . دور من هر لحظه جايي ريزش مي كند .و تو در امنيت وجود هميشگي من در مقابل همه اين ديگران با آلت همه چيزهاي غير از ما در حال معاشقه اي .حركت كن  ، تند تر عميق تر شديد تر كه من شيفته ديدن اين پورنوي عاشقانه ام .

 

پ.ن.1) گاهي آدم هوس تجربه كردن يه چيزايي رو داره ، مثلا" وقتي مي بينه همه خم شدن و دولادولا را مي رن به سرش مي زنه خم بشه يه مدت دولادولا را بره ، اما بلاخره خودش مي فهمه كه دولادولا رفتن ارضاش نمي كنه بنابراين مي ايسته و مثل خودش را ميره. اما بازم مرسي كه تو مثل يك معلم خوب ادبيات يا اخلاق ، از اونايي كه آدم شيفته حركت لباشون موقع شعر خوندن ميشه ، بعضي از چيزاي تكراري و بديهي رو به من گوشزد مي كني ...

پ.ن.2)ما خيلي مغرور بوديم.روي يه نيمكت نشستيم و سالها ، رو به جلو ، مستقيم به آينده نگاه كرديم اما تو هيچكوم از اين سالها همديگرو نبوسيديم...خوب ديگه ما اينجوري بوديم و به اينجور چيزا خيلي افتخار مي كرديم.

آباد اگر نمی کنی ، ويران مكن مرا

يك sms  پرتاب ميكنم به فضاي لايتناهي كه بگذرد از هفت آسمان ، از دنياي ماهواره ها و برسد به دست تو.اما كاش نرسد ،‌ كاش سياهچاله اي در فضا ببلعدش ، آسمان محوش كند ،‌ در گوشه اي از اين بيكرانگي گمش كند ، كاش بميرد در ميانه راه تا هيچ پيامي از من نيايد بسوي تو. كه پاياني باشد بر هر شروع ناشده اي ، كه من از آغاز تحولات بيم دارم ، از پودر شدنم ، از گرد شدنم ، از باختنم ، از سوختنم بيم دارم. اين بازيها مرا حجم مچاله ناجوري ميكند كه پي گير بي نهايت هاست در اين چاق سلامتي هاي ساده سطحي.  ساعت از 12 ميگذرد.پيك صبا مسيجت را با خود مي آورد.همه جا بوي مطبوع تو را ميگيرد .نيستي من آغاز ميشود. ويراني من به خاطر هيچ است .هيچ ، كه اندر هيچ است...

 

پ.ن 1 ) خراب كردن من براي تو كاري نداشت .چون من هيچي نبودم جز يك گوسفند شاد خوشدل كه تظاهر به شير بودن ميكرد و با همه زوري كه ميزد باز هم تمام  نعره هاي بي جانش در انتها به بع بع ختم ميشد. تو كه موهاي فرفري مرا ديده بودي ، تو كه جنس مرا ميدانستي ، بي شرفي كردي كه شادي ناچيز دنيايم را زايل كردي ! دنيايي كه ديگر نمي توانم به آن برگردم...

پ.ن 2 )اين آدم از بنياد خراب است و با تعمير و وصله، پينه راست نگردد و درست نشود كوبيدن ميخواهد و از نو بناي سارايي ديگر

پ.ن 3 ) روزهاي نبودنت را پنج انگشت ، پنج انگشت ميشمارم .روزهايي كه پنچ انگشت دستم نشانه آرامش است و آسايش

من فقط خيلي دلم تنگ شده...

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي  اينك اما

 آيا باز ميگردي؟

چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد.

(حميد مصدق)

 

دلم برات تنگ شده پسر  ،خيلي خلوت شديم ،‌خيلي كچل شديم ، خنده هامون بيجون شده ، ديدن خوابت حالا ديگه تنها دلخوشيمون شده ، هنوز ميرم تو اتاقت مدتها نگاه ميكنم به فندكات ، هنوز منتظرم تو ياهو چراغت روشن شه با هات بيليارد بزنم هنوز در سوداي بردنتم. دلم تنگ شده براي اينكه با دوچرخه كرجو بگرديم كه بستني يخي 5 تومني گير بياريم كه ساندويچ بگيريم نصف كنيم كه صدفو تحويل نگيريم كه تا مامانينا رفتن صحنه هاي فيلمارو بزاريم ببينيم كه اكليل سرنج بگيريم نارنجك بسازيم كه ساعتها بسكت بزنيم تو كوچه آبشار كه اولش هميشه 10 امتياز من جلوتر باشم در آخر هم توي جاكش ببري دلم تنگ شده براي اينكه با هم به بلوغ برسيم تو پسر بشي ، من دختر.دلم تنگ شده كه يه حرعه بزنم و تو سريع مزه بزاري دهنم كه مست كنم برم زير آب ، بياري بيرون خشكم كني به مستيم بخندي روم پتو بزني دلم خيلي تنگ شده براي اينكه بشينيم يه دل سير به هوشمند اَنه بخنديم براي اينكه 3 ساعت با رمضان رشتي صحبت كنيم براي اينكه هر چيو كه بگم خوشگله سريع بدي بگي مال تو...داداشي عزيزم دلم تنگ شده برات براي اينكه باشي براي اينكه نفس بكشي براي اينكه...

زمان فقط یک پوسته بسیار نازک شکننده است روی زخمهای حقیقی

هنوز یکه میخورم وقتی اون سنگ سیاه دراز رو میبینم که بزرگ اسم تو روش نوشته شده

آبشار

*

اين زبان بسته ها را آزاد كن اينها وابسته ات كرده اند به نگهداري. خسته ات كرده اند و خسته شده اند.ترس رهبر چوب بدست همه تهاجم هاست سخنگوي خودشيفته كساني است كه تمام حرفهايشان با« من » شروع مي شود. بيشتر بترسي بيشتر وابسته ميشوي به خودت  به آلن دلون رقت انگيزي كه درونت ساخته اي كه چهار دست و پا مقاومت مي كند در برابر تغيير...

**

انسانها براي اينكه همديگر را بهتر بفهمند بايد لباسهايشان را در بياورند.كه پيدا بشوند .ارتباطات پوشيده كسالت آور است واشتباه مي آفريند.دكمه ها كه شروع به باز شدن كنند ، ارتباط اعتبار مي يابد اما در عين حال معتقدم هيچكس لاي پايش هيچ چيز معتبري ندارد...

***

آدمي به هر چيزي كه در مواجهه با آن مخش مي گوزد و دردش مي گيرد ، اتيكت «بد و اَه اَه » مي زند و حذفش ميكند.همه در حال اَه كردنند. آدمهاي بي كَس ، آدمهاي باكس. اَه به تنهايي ، اَه به عشق... . درمانده  ته مانده آب مانده ته ليوان نباشيد كه حتي ديگر تبخير هم نمي شود. به آساني خاليش كنيد . آبشار خواهد شد ، شرشركنان و آب همه اَه ها را مي شورد...