بليطي كه  تاريخش گذشت

در ميداني كه فرصت حضور تو نيست ، فقط كف بزن براي كسيكه لايق ترين است .كسي كه دقيقا" در مكان درست و در زمان درست قرار دارد.تشويق ميكنيم برنده را براي مهارتش در تسخير جاي تو ! ما در ميان تماشاگران ايستاده ايم ، خارج از گود و براي مترسكهاي پيروز بر ميخيزيم و دست بالا ميبريم و حسرت بليط سوخته خود را ميخوريم .

قهرمان ، با بليط سوخته درون جيبت از دور ميتواني رقابت رقيبانت را ببيني و با يك لبخند پهن ، دست برنده را بفشاري و بردش را تبريك بگويي ...

- تبريك ميگويم  - واقعا" عالي بود! – واقعا" خوب بود! – بي نظير بود!- خيلي خيلي خوب بود! – استحقاقش را داشتيد! –به نظر من شما واقعا" براي خودتان گهي هستيد ، باز هم تبريك ميگويم...

 

 

پ.ن ۱:براي ورود ارائه بليط الزامي ميباشد. 

پ.ن ۲: ارائه بليط نشانه شخصيت شماست.

من و ناپلئون با هم تنها ميشويم .در راه بازگشت به خانه ، من بر پشت آن سوارم و مي رانم . فرمان در دستم ، و او را به اين سو و آن سو ميكشانم. ناپلئون مرا از هياهوي شركت خارج ميكند و به درون ترافيك مي اندازد و اين ترافيك مرا آرام ،آرام  به خانه ميرساند. بلند ، بلند همراه  با خواننده آواز ميخوانم .نور بالا ميدهم .بوق ميزنم  و به هيچكس هم راه نميدهم و هر جا لازم باشد سر ناپلئون را كج ميكنم و به زور راه را ميگيرم .هنوز غرق در افكار شركتم .به تنشهاي اين چند روزم فكر ميكنم. از ميان تمام انتخابهايم غلط ترين رفتار را انتخاب كرده ام .سعي ميكنم تمام اين مزخرفات را از ذهنم دور كنم .چند لحظه اي با تمام خستگيم آرام ميشوم .اما باز هجوم مي آورند ، توده سرد امواج منفي افكار ديگران . صداها ، حرفها مثل جيغ ماده گربه در حال جفتگيري در سرم ميپيچند .به اين فكر ميكنم كه امروز نيز در حال نزديك شدن به مرگ خود است .و من شاهد تلف شدن يك روز ديگرم .مردن زندگي . اين ثانيه اي كه اكنون از بين رفت .لحظه اي كه ميگذرد.لحظه اي كه گذشت . با فكر كردن به رخدادهاي بيهوده كه همچون يك پوسته سخت مرا در بر گرفته .يك روز ديگر در گذر است .يك روز ديگر در جهل و سرما ، در قفس بي خردي.

چگونه ميتوانم اينقدر باطل باشم ، ناپلئون ؟