فعلا" در این مرحله

آن موجود بي تكلفي كه آنجا با آن بيرق بلند در دستش كه رويش بزرگ نوشته " كه چي بشه؟ " مدتهاست خيره به من مي نگرد ، ياد آور اينست كه من درد بيهودگي و بي معنايي گرفته ام.

سال 1383 بود كه شخصيتم از هم فرو پاشيد و آن انساني كه در من مي زيست يا مرد يا به كما رفت يا اينكه نمي دانم چه بر سرش آمد.بعضي فشار ها خيلي بيشتر از آستانه مقاومتند و اينها به جاي ورزيدن و قوام بخشيدن ، مي شكانند و ازهم مي پاشانند.بعد از آن چون افليجي شدم كه همه چيز را مي بيند ، مي فهمد اما نمي تواند كاري بكند.بي اراده و مصلوب هنوز از سر مايه هاي آني كه در گذشته در من مي زيسته است و چون پدري قدرتمند ارث چشمگيري باقي گذاشته استفاده مي كنم .ميراثي كه رو به اتمام است و ديگر در لقاي آن مرحوم هم نمي توانم بمانم .بد ماجرا اينجاست كه مي دانم همه اينها نتوانستن نيست ،‌نخواستن است ديگر كسي در وجود متروكه ام در اين فضاي خالي نيست كه چيزي بخواهد...

ترجمان قدقد یک مرغ خسته...

من ديگه نمي تونم واسه اين جوجه ها مادري كنم .برين ديگه ، برين واسه خودتون مرغي بشين ، خروسي بشين ، من ديگه توان ندارم شما رو زير بال و پر خودم بگيرم.ديگه اونقدر جوون نيستم تند تند تخم بذارم ساعتها روش بشينم ، جوجه كشي كنم.براي من الان ديگه وقت اينه كه يكي بياد سرمو ببره جوجه كبابي ،شنيسلي ، سوپي ، چيزي درست كنه ...به خدا اينطوري فايده ش بيشتره ...

اون مرتيكه هم دو ، سه روز دور و برم مي پلكه تا بفهمم چي به چيه ، ميبينم پريده روم ، بال بال ميزنه و من دردم مياد.همه اينايي كه تو مرغدونين دغدغه شون اينه كه اين الدنگ بهشون توجه كنه . ولي به خدا اگه ذره اي ، ابسيلوني دلم بخواد كه بياد سر سراغ من ...چه خودش ، چه اون يكي جوونتره ، اصلا" از مردا نفرت دارم ،‌از اون تاج قرمز بلندشون كه مايه مباهات و افتخارشونه ، از قوقولي خوندنشون، از اين زندگي مرغي ، از اين جوجه ها كه آرزومه پراكنده شن دور و برم وول نخورن ،دنبالم نيان...از همه چي خسته شدم...اي خدا بياين كبابم كنين راحت شم...

در انتظار رسيدن

اکنون می توانم ببینم که این نفرت تو نسبت به من و مقولاتی چون سوسولگری ، تجدد خواهي ،‌بدحجابي ، فساد ،فحشا (البته به زعم تو) و همچنين تمناي من براي داشتن آزادي و تأسي نكردن از قانون و دستورالعملي كه تو براي زيستن داري چه حس با اصالتي است.مي بينم كه اين نفرت قسمتي از سناريوي نانوشته و با شكوه قدرت در ذات آفرينش است . قدرتي كه براي چاق تر كردن خودش در سر من گلوله خالي ميكند.اكنون مي بينم كه من اشتباه مي كردم كه خود را مرجع تمام قياسهاي دنيا قرار مي دادم ،‌نقطه صفر مختصاتي كه معيار سنجش كردار ديگران است و بقيه يا ازاين صفر بالاترند يا پايين تر.اما بالواقع هيچ دو قطعه مشابهي در اين پازل شش ميليارد تكه اي وجود ندارد و به همين صورت در مواجهه با مسأله اي يكسان رويكرد تو ممكن است اين باشد كه مرا بكشي و رويكرد من اين باشد كه لپت را بكشم و با اخمي دلچسب بخواهم كه تكرارش نكني و نهايتا" تو ريشه كفر را كنده اي و من هم خوشم كه بدينطريق با جهل مبارزه كرده ام اما در پشت اين تصاويري كه مي بينيم ،شبكه موذي قدرت خود را تكثير مي كند و تسخيرشدگانش را در انتظاري دائمي براي ارضا شدن نگه ميدارد.ارگاسمي كه هيچكس هرگز به آن نمي رسد و همين ولع و از خود بيخود شدن و بيخبري است كه اينچنين تو را بي پروا مي كند براي دريدن من و امثال من كه در صفوفي طولاني منتظر رسيدن نوبت اعداممان هستيم...