زيستن در شکم پروردگار
از رويا حرف ميزنم...
خيالات
از التماس فكرم براي رسيدن به آرامش
زيستن بدون ضربه هاي تند و تند و نابسامان قلبم
در شهر بي اضطراب ، آرام و پيوسته
اشتياقم به پارسايي
و زاهد شدنم
از حقيقت...
مثل سقف اتاقت ، مثل فرم چيدن مبلمان خونه ، مثل ديدن هر روزه كمد روبه روي تختت ، چشمات هيچوقت به ديدن اين مخمل گسترده سورمه اي ،به اين طبيعت بكر، به اين درختايي كه تو شب برآمدگيهاي سياهرنگي هستند به بيدار موندن تا ساعت 4 نيمه شب عادت نميكنه
من بيشتر بيدار ميمونم يا اون سگي كه در دوردست در حال پاره كردن حنجره خودشه ؟ من بيشتر بيدار ميمونم يا اين پمپ آب كه از دستشويي رفتن بي وقت يكنفر دچار هيجان شده ؟من بيشتر بيدار ميمونم يا مرداي ويلاي همسايه كه با حرارت دارن راجع به يه چيز بي اهميت صحبت ميكنن، شايد تعداد سيلندرهاي يه ماشين يا شايد ديدار دوستانه ايتاليا و اسپانيا يا هر چيز ديگه اي كه از همبستر شدن با زناي زشتشون بيشتر حال ميده.
دور و برو نگاه ميكنم تا شايد بتونم يدونه از اين ارواح از جهنم در رفته رو ببينم ، توي اين تاريكي ، تو بيكرانگي اين گردالوي چرخان ، اما خبري نيست بجز باد كه اين درختاي كوتاه و بلند رو به نوسان در مياره و پنجره اي كه با صداي بلندي بهم ميخوره و قلب من مي افته كف پام ...
دلم هوس رختخواب كرده ، رختخوابي كه بالا پهنه و يه لحاف گرم و لذيذ اما با اين حال نميتونم دست بكشم ازدويدن روي جلال و جبروت خداوند ...