اتصال

مفاهيم از وابستگيهايشان رها ميشوند و همچون يك شكل سه بعدي كه از وراي يك تصوير ساده نمايان ميشود ، از سيطره محدود افكار خارج مي شوند . و در همه جهات عريانند.انگار كه تيغي نامرعي همه بندها را بريده است . به اندازه يك پيامبر نوظهور آگاهم ، همه پرده ها افتاده است . از هر مفهومي درك تازه و متفاوتي دارم .مثل يك سرباز كه فرصتي استثنايي براي ذخيره غنائم دارد ، همه چيز را به درون ذهن گشاده ام ميكشم .

پرواز است اين. روي زمين نيستم .نه شادي ، نه غم ، نه اندوه و نه سرور .هيچكدام.

ذره ، ذره زمان را ميخورم كه از دست نداده باشم زمان كوتاه پيغمبريم را . حال دگرگون برگزيده شدنم را .

اما ديري نمي پايد كه قطع ميشوم . ممنوعيت دارد در اين ابديت ماندن . از اين وادي بيرونم ميكشند  به درون جهل و سرم را در آن فرو ميكنند. خطوط روشن نقشه محو ميشوند .آواره ميشوم باز به جستجوي پيامبران راه دان .

چه زود فراموش ميكنم شريعتم را ، پيامبريم را وبرگزيده راه خود بودنم را

من ، sin x

خط داغ حركت بر روي صفحه مختصات منحني سينوسهاست ،

 حركت از اوجي به اوج ديگر

صعود برروي  انحناي ديوانه و سقوط به قرينه همان منحني و باز ابتدايي ديگر در اين تناوب ناميرا

و تكرار مكرر در شعور اين معادله الكن

و تصوير كلي خط ساده اي كه تا بي نهايت مدام بالا و پايين ميشود...

walk the line

در حضور تو حالي مي رود موسيقي وار كه واژه ها را ياراي گفتنش نيست ، بياني با شكايت كه برايش انتظار ادامه است و قطع ناگهاني صدا و اعتراضي مخفي در ژرفا كه حرص به شنيدن ناگفته ها به شنيدن باقي ماجرا سركوبش ميكند.

ماندن سرخوش كننده ميان مكث ها ، عشق به تكرار دوباره و نفوذ نا ملموس تغييرات در جهت سالم بودن و وفاداري و اخلاق و حركت مستقيم روي خط ...

 

 

 

آسيب پذيريم در جمع خانواده به حداقل ممكن ميرسه شديدا" روي ابرهاي امنيت غوطه ور ميشم .ميخوابم و دور و برم باديگاردهام ازم محافظت ميكنن براي چند روز هم كه شده فارغم.

 يكي هست كه متوجه لرزش دستام ميشه و اين نگرانش ميكنه و من لوس ميشم و يواشكي لرزش دستمو بيشتر ميكنم نزديكتر از خودمه به حركات ناشيانه اجزاي صورتم و تظاهرم كه از ديدش پنهان نميمونه مستقيم مياد طرفم دستش رو ميگذاره زير دست مشت كرده من و تك گل بازي رو ميگيره باديگارد كوچولوي من از اصرار خسته ميشه و در نهايت خودش به جاي من پشت تلفن صحبت ميكنه كه حركت كنم من مستقيم روي خط

يكي هست كه بعد از هوارهاي عاصي من كنارم ميشينه و با اينكه پيشنهادش براي بازي حكم ، يا رفتن توي استخر تو اون لحظه خيلي احمقانه است ولي بالاخره بودنش جنونم رو فروكش ميكنه .باديگارد گوسفند من دستمو ميكشه و ميبره تا به دلزدگيمون از ماربورو لايت با بهمن پايه كوتاه يا پاكوتا خاتمه بده .با هم جلوي اون دشت سبز بي نظير روي ديوارهايي كه ريش دارن، پك هايي ميزنيم توي يك هارموني

احساس آب و آفتاب

چشمهايم فقط مي توانند در كره محدود خود بچرخند وقتي كه مي فهمم قادر به انجام هيچ حركتي نيستم  ، زماني كه پي مي برم چيزي موذيانه خشكم كرده است .آن چيز كه مرا از درون تباه ميكند و از زير فرو مي ريزدم ، نه عشق است ، نه آدم ، نه مرگ ، نه زندگي.چيزي پوچ است از اعماق جهنم كه هيچگاه با لگد بر سرش نكوبيده ام تا ناپديد شود.

 

 

گاهي دلم ميخواد تمام چيزايي كه محكم تو  دستم نگه داشتم و فشارشون ميدم كه نيفتن رو ...كيف پول ،كليد اتاقم تو شركت ، سوييچ ، عينك آفتابي ، رسيد برداشت پول از عابر بانك كه ساعتها تو دستم عادت دارم نگه دارم ، ول كنم و بريزم زمين بعد مقنعه ام رو از سرم بردارم ، بعد مانتومو در بيارم بعد كش سرمو باز كنم ، بعد شروع كنم به دويدن  ، دويدن ، دويدن . تو خيابون ولي عصر درست بين دوتا لايني كه ماشينا مخالف هم حركت ميكنن ، از جلوي گشت ارشاد رد بشم و براشون دست تكون بدم و برم زير يكي از اين فواره هاي تو ميدون ها و احساس خنكي كنم زير آفتاب ، زير آب...

حيف كه نمي تونم براي اين رويام هيچ پاياني متصور بشم جز وزراء