اتصال
مفاهيم از وابستگيهايشان رها ميشوند و همچون يك شكل سه بعدي كه از وراي يك تصوير ساده نمايان ميشود ، از سيطره محدود افكار خارج مي شوند . و در همه جهات عريانند.انگار كه تيغي نامرعي همه بندها را بريده است . به اندازه يك پيامبر نوظهور آگاهم ، همه پرده ها افتاده است . از هر مفهومي درك تازه و متفاوتي دارم .مثل يك سرباز كه فرصتي استثنايي براي ذخيره غنائم دارد ، همه چيز را به درون ذهن گشاده ام ميكشم .
پرواز است اين. روي زمين نيستم .نه شادي ، نه غم ، نه اندوه و نه سرور .هيچكدام.
ذره ، ذره زمان را ميخورم كه از دست نداده باشم زمان كوتاه پيغمبريم را . حال دگرگون برگزيده شدنم را .
اما ديري نمي پايد كه قطع ميشوم . ممنوعيت دارد در اين ابديت ماندن . از اين وادي بيرونم ميكشند به درون جهل و سرم را در آن فرو ميكنند. خطوط روشن نقشه محو ميشوند .آواره ميشوم باز به جستجوي پيامبران راه دان .
چه زود فراموش ميكنم شريعتم را ، پيامبريم را وبرگزيده راه خود بودنم را