بیراهه

راه ها به بیراهه کشیده میشوند

به سنگلاخهای سخت گذر ، به عبور های دشوار، به ترس.

از جایی که بشر بدعت میگذارد.سیبها را میچیند.ممنوعه هارا میجوید.مستیهارا تجربه میکندجسارت ها میورزد . حماقت ها میکند.

راه ها به بیراهه کشیده میشوند

از جایی که بشر شروع به کج رفتن میکند.از شوسه راه ها به سنگلاخها .

از یکتا پرستی به بت پرستی ، از رجعت به پرستیدن چند خدا به جای یک خدا.

از جایی که مسیل های کوچک خود را از جریان رود جدا میکنند. میخشکند و مبدل به سنگلاخها میشوند.

راه ها به بیراهه کشیده میشوند

از جایی که انسان آفرینش میکند.از مسیرهایی که نمی پیماید که ابتدایش را میداند و انتهایش را میخواند.

از چیز های قابل دانستن به ندانسته ها ، به آنچه غیر قابل پیشبینی است.

از نهایت معلوم به مجهول.

راه به بیراهه کشیده میشود

از جایی که من شروع به گوشه گیری میکنم.خود را از مسیر رود جدا میکنم .میخشکم  و مبدل به سنگلاخ میشوم.

راه های صاف و هموار ادامه پیدا میکند

رودها به آبریز نهایی خود می رسند

راه کسانی که خدایشان را مرغ فرض میکنند

مرغشان را میپرستند

راه هایی که به شکنجه گاهها ختم نمی شود

راه هایی که به تاکستانهای بهشت میرسد

راه های که مرغشان نشان میدهد.

خطا

در آستانه گذشتن يكسال ديگر از عمرم احساس ميكنم شخصيتم در حال پوست اندازي است . پوست اندازي از بره اي نحيف و بي پروا به گوسفندي فربه و محافظه كار.

 

انسانهاي معطل را با جارو و خاك انداز به درك فرستاديم.نه اينكه بيخود باشند و ما آنها را نخواهيم بلكه ما بيخود بوديم و آنها ما را نخواستند.

پرنده هايي كه از قفس پريدند و رفتند ، ما به دنبال آنها نه دويديم ، نه پريديم

 و آنها لي لي كنان دور شدند و ما فقط نظاره گر دور شدنشان بوديم

و آنها مارا به درك فرستادند و ما فقط به فر موهاي خود پرداختيم.

چه كساني؟

تصورات.

آدمي براي تصورات و توهمات خود اشك مي ريزد و آنها را وادار به رفتن ميكند تا بيشتر اشك بريزد .ما براي پرندگان ذهن خويش فعل رفتن صرف كرديم تا گريه كنيم تا حس ترك شدگان را در يابيم و بسيار سوزناك در موردشان بنويسيم.

آنچه در عالم واقع نبود و يا بصورت نماد بود ، تلفيقي از واقعيت و وهم!

شخصيتهاي حقيقي اما روابط و كنش و واكنشهاي مجازي.

پندارهاي ما همه خبط و خطا بود. ما آنچه را كه بالواقع نبود زيستيم .تا با اين سن خر پيرمان به خود اجازه چشيدن طعم روابط را داده باشيم.

اكنون ديگر قدرت تميز دادن بين آنچه واقعا" بود يا نبود نداريم .آنها نسبت به ما عادي بودند يا نبودند . حسي داشتند يا نداشتند.دارند يا ندارند.زمانه اينگونه ما را به محافظه كاراني ترسو بدل كرد .اما محافظه كاران ترسو را به عصيانگراني بي پروا تبديل نميكند.يعني عكس قضيه صادق نيست.و زمان گذشت و ما در واقعيت هيچ چيز را نزيستيم ولي اصرار داشتيم كه وهميات خود را جدي بگيريم . ما همچنان تنها هستيم و بسيار تنها هستيم و زمان باز خواهد گذشت و ما را از تنهايي در خواهد آورد.

مطلب قبلیم به طریق احمقانه ای پاک شد .نمی دونم چرا؟ دیگه هم ندارمش که دو باره پستش کنم .

من عارف نیستم ولی عرفان زیباست

هفت شهر عشق عطار

1) طلب

2) عشق

3) معرفت

4) استغناء

5) توحید

6) حیرت

7) فقر و فنا

 

پ ن 1) با دوستم راجع به این موضوع صحبت میکردیم که تصمیم گرفتم این مطلب راپست کنم.

پ ن 2) دوستم اشاره کرد که عشق مرتبهً پایینی در این مراحل دارد که نکته جالبی بود.

پ ن 3) تمام این مراحل فقط در مورد پروردگار میتواند مصداق پیدا کند و در مورد عشق زمینی نمیتوامد محقق شود.

پ ن 4) من عارف نیستم ولی عرفان زیباست .آنقدر باشکوه هست که یکسری انسان را به مدت یک  عمر مچل خود بکند.یک عمر طلب و عشق و معرفت و استغناء و توحید و حیرت و فنا !

پ ن 5) در خلال گفتگو دوستم به من گفت که تو عارفی (شبیه عارفها هستی) ولی من خندیدم و گفتم که من عارف نیستم!

پ ن 6) هفت شهر عشق عطار موضوع نقاشی دوستم بوده است ، که مطمئنم نقاشی بی نظیری خواهد بود.

پ ن 7)دقت کنید که تعداد (پ. ن ) ها هفت عدد شد.

بلایی که بر سر اشکها آمد

اشكهايي كه بر روي زمين ريخت را عابران باكفشهايشان لگدمال كردند و رفتند.

اشكهايي كه  روي ميز كار ريخت را خدمتكار شركت بادستمالش پاك كرد و لکٌشان را ازبين برد.

اشكهايي كه روي كاغذ ريخته شد ، رفت بين گزارش دادند به كارفرما.

روتختي و روبالشتي اشكي با پودر لباسشويي شوما شسته شد.

دستمال كاغذي اشكي به آشغالها پيوست.

صورت اشكي با مايع صابون آنتي باكتريال تميز شد.

اشكهايي كه ريخته شد همه از بين رفتند.

صرف رفتن

رفتم 

رفتی

رفت

رفتیم

رفتید

رفتند

آنچه بايد بگويي

عزیزم برای من از ژرف ترين احساساتت سخن بگو. از مخفي ترينشان ، از آنهايي كه پنهانند . از خواستن از نخواستن . از لحظه انزجارت پس از تمام خواستن ها يا از لحظه خواستنت در پس تمام بي توجهي ها. بگو از منهايي كه نشناخته اي ، از ارتعاشات كوچك ، بگو از لرزه هاي ويرانگر.از فرار بگو ، از ديگري بگو ، از من بگو . از هنگامي كه فريبم ميدهي ، به سخره ميگيري و بازيم ميدهي. از رؤياي تملك من بگو ، لحظه اي كه به تمامي مرا در وجود خويش خواهي داشت.از اسير شدن ، از بوي مست كننده حضورم. از دوري بگو ، از راندنم سخن بگو از طرد كردنم .از تلخي اجبار وجود داشتنم.عزيزم براي من از پايان يافتن احساساتت سخن بگو.