درخت گردوي عقيم حياط خانه ما نمي تواند هيچ گردويي به بار آورد درست مثل من كه نمي توانم پسرت را به تو هديه كنم  كه بي فرجام است زندگي كه در آن نطفه اي متولد نشود كه ديوانه بي فرجاميم و تاريكي ، كه خود از من مي گريزد و من مثل سگي به دنبالش ، نفس زنان ، ميدوم براي تصاحبش تا همچنان عقيم بمانم كه نرسد به بار هيچ گردويي

هزار و یک شب

زوج داستان من پس از سه بار نزديكي در طول يك شب و جيغ و داد و آه و شلاق و شمع داغ و  ...   و بعد از اينكه ته نيروي جنسي را در آوردند و تمام مواد مخصوص توليد مثل همديگر را مصرف كردند ، هر دو خسته به كناري افتادند که ناگهان گودالي در درونشان پديد آمد و شديدا" احساس خلأ كردند و شديدا" احساس تهي بودن كردند و احساس نياز.

اما نميشد فهميد كه كجاي كار خالي است ؟ و چه چيز است كه اينقدر پوچ است؟ و چه چيز باعث ميشود كه دلشان بخواهد كله شان را به فاصله بين تخت و ديوار محكم فشار بدهند ؟ پس گمان كردند كه از گرسنگي است و با لذت كم فروغ تر خوردن خواستند جايي را درون خود پركنند ، كه آن جا معده شان بود ولي آن خالي هنوز بود و همه چيز را به درون خود ميكشيد و ترسناك بود و حتي راوي را نيز به درون خود كشيده بود.

پس از ترس آن و هيولاي درونش به آغوش هم پناه آوردند و عاشق شدند طوري كه به هيچ موجود ديگري اينگونه  وابسته و عاشق نبوده اند و خواب مفرشان بود براي ناديده گرفتن اين خالي  و زمان باز در آنها توليد نيمه انسانهاي بالقوه كرد براي هزارو يك شب بعدي...

خدایشان خدایی داشت

ا برها گسترده شدند.

از تشنگي به جان شن چنگ ميزدم.دستهايم در خاك دفن شده بود.

به عنوان حركتي نمادين در مراسم گشايش ، از سبكترين و باريكترين ابر آسمان كه به زور تمام عوامل باران زا بار دار شده بود ، اولين قطره فرو افتاد و بوي مخلوط آب و خاك برخاست و چند لحظه  به احترام حس بويايي و هستي و انديشه ، سكوت شد و باد آرام گرفت.

من با ناباوري بو ميكشيدم.

 سپس دستور بارش صادر شد و آب ميان آسمان و زمين به رقص در آمد و بذرها را وسوسه كرد براي روئيدن . و درختاني كه تاكنون هرگز نروئيده بودند سر از خاك بلند كردند كه ميوه هايشان بال و پر داشتند و مي پريدند و اكسيژن توليد ميكردند و هواي خوب القاء ميكردند .

 برگهاي شادي من از شاخه هايشان مي رويد.و اينها شكر گذار خداي بي اختيارشانند.كه زندگي  درونشان جريان دارد و به من وجود مي بخشند.

دوستم لوبیا ،هيچ شكايتي از من نداره

سكوت ميكنم كه هوا پر از صداست.

صداي تو در تمام خاطرات كودكيم ، صداي تو در آخرين ديدارها ، ، صداي خنده ها ، صداي حضور ساكتت،صداي قول هاي چهارشنبه شب من،صداي پوزخندهاي تو به بدقولي هايم

اين مدت چه قدرتي نشان داديم ، چقدر صبوري كرديم ، چقدر طاقت آورديم ، تا اينكه

جفتت رو ميبينيم .تنها.

مي شكنيم، بلاخره

 

 

 

خيلي زود يه چيزي ازش زد بيرون كه من فكر ميكردم ساقشه و گذاشته بودم جلوي پنجره آفتاب بخوره ولي پدرم گفت كه ريششه و كردش تو خاك ژله اي .خيلي تعجب كرده بود به خاطر اينكه من گفته بودم تو شركت روي پروژه طراحي فضاي سبز كار كردم پيش خودش فكر كرده چجوريه كه اين نميدونه اين ريشه س نه ساقه! اين اشتباه من ممكنه تو روند رشدش تأثير بزاره .جدي ميگم.حرفم علميه . حوصله هيچكسو ندارم بيشتر وقتم با اين لوبياي سحر آميز ميگذره .دو تا برگ در آورده . هيچ فشار اضافه اي رو نمي تونم تحمل كنم، چند وقته كه اينطوري شدم.مثلا" زنگ درو كه ميزنن استرس ميگيرم.و قلبم به شدت و به مدت طولاني ميزنه.يه دفعه اي يه موج سرد و تاريك همه وجودمو مي گيره. وقتي ميخواد واردم شه دقيقآ حس اينو دارم كه دستامو به عنوان حائل بگيرم جلوش ، خم شم و به نحوي مانع ورودش بشم البته فقط حسشو دارم چون اگه اين كارارو بكنم ، ديوانگيم واسه اطرافيانم مسجل ميشه. وقتي كه دخول انجام ميشه ، حالت مچاله گي بهم دست میده و از يك چيز نامعلوم كه تو هزاران چيز ديگه ريشه داره دچار نگراني ميشم و ترس و استرس و تپش قلب.چيزي خارج ازمن يا درون خودم وجود داره كه شديدا" ازش ميترسم.سرد و بي تفاوت ميشم نسبت به همه .تحمل كردنم سخت شده و بد ميشم و حالم بد ميشه و بد.بد.بد.