؟

*

ايستاده ام با تمام هيبت گذشته ام . در قفست را باز ميكنم با سرعت شروع ميكني به دور شدن . فاصله ات آنقدري مي شود كه در ديدرس من اندازه يك موش مي شوي. وقتي كه موش ميشوي ديگر دوستت ندارم ، وقتي كه ديگر آن شير نر درنده بلعند نيستي كه بدري و ببلعي ديگر نمي خواهمت . فرا موش كردن اين روزها برايم مثل جيش كردن شده است . آدمها را به سنگ سفيد توآلت مي پاشم و بعد سيفون مي كشم.

گاهي صدايي از درون نجوا ميكند : «دوباره كسي اينجاست، ببين كه چه شرياني از سمت او  به سوي تو جاري شده است، دوباره يك نفر ديوانه ات كند، دردمندت كند» اما با اولين تفي كه به صورتم پرت مي كنند هر جريان مرئي و نامرئي را جيش مي كنم در واقع هيچ وقت، هيچ كدام از معشوق هايم را به راستي دوست نداشه ام تمامشان بت هائي بوده اند كه ضمير متلاطمم طلب مي كرده است براي پرستيدن. بهانه اي، مترسكي، عروسكي بوده اند براي بازي هاي عاشقانه روح بي مرز و حدم.

 

 **

علامت سوالها شروع كردند به رشد كردن مثل فرآورده هاي هورموني چاق شدند از انگيزه هاي هورموني. هورمونهائي كه در خون مي چرخند و تعديل نمي شوند، تا علامت سوالها باريك و بي اهميت شوند. انتهاي تمام نيازهاي اجتماعي بشر آرام و راضي دراز كشيدن روي بازوي يك نفر است كسي كه سرتان را نوازش مي كند، فلسفه تان را نوازش مي كند و شما بی هيچ سوالي در كنارش به خواب مي رويد.  

بیست دقیقه به دوازده

سرگشته و بيمار مي چرخم من در خيابانهاي اين شهر ، از اين طرف به آن طرف و جلوي رهگذران را مي گيرم براي پيدا كردن جواب سوالم .  موذيانه از گوشه پياده رو در حال عبور است .دوست ندارد خفتش كنند .انسان بي چهره ، ماهيت بي صورت ، شبح بي هويت ، ردش را دنبال ميكنم .جلويش را مي گيرم بر خلاف ميلش وادارش ميكنم به حرف زدن . به من بگو : « خونه خاله كدوم وره ؟ » . از وراي تمام ابعاد انساني با چشمهايي كه ندارد به من نگاه ميكند و فقط چند كلمه با دهاني كه ندارد فرياد مي زند: « خاله اي در كار نيست ،‌گرگ همه را خواهد خورد.» 

 

به سختي بيدار ميشوم از خواب زجر آلود ظهر روز جمعه ،‌خواب كشدار و چسبنده اي كه هميشه خودم را به خاطر آن سرزنش مي كنم چون شب بيداري پيامد آن روز اول هفته را خراب مي كند و هفته اي كه شنبه اش خراب شود ديگر تا پايان كام نخواهد داد .تلو تلو خوران خودم را به يخچال مي رسانم و طبق عادت هميشگي يك ليوان شير و بعد همانطور گيج دوباره خودم را به تختم مي رسانم .مي نشينم . بالشتم را عمودي مي كنم و پشتم را به آن تكيه مي دهم .به روبه رو نگاه مي كنم چيزهايي كه در ديدرسم هستند ، ميز تلويزيون ، خود تلويزيون و بالاتر از همه آنها يك ساعت ديواري است . يك ساعت مرده كه حدود يكسال است ثابت روي بيست دقيقه به دوازده مانده است و هيچوقت به صرافت اين نيافتاده ام كه برايش باطري بگيرم. به تلويزيون خاموش نگاه مي كنم در فاصله چند صدم ثانيه اي كه طول مي كشد تاچشمم از تلويزيون به سمت  ساعت سر بخورد از ذهنم فكر حركت عقربه هاي ساعت مي گذرد. .اين فكر چنان قوي است كه قبل از اينكه نگاهم به ساعت برسد به راه افتادن آن اطمينان كه نه ،‌ايمان دارم .ايمان دارم كه نگاهم جريان زندگي را به جان اين صفحه فلزي از كار افتاده مي اندازد و وقتي نگاهم به ساعت ميرسد ،‌ حركت عقربه ثانيه شماري كه از من زندگي يافته را دنبال مي كنم با دقت خداوندگاري كه حركت بنده اش را مي نگرد و به ظرافت پنهان اين اتفاق لبخند ميزنم.

پ.ن۱) جالبه که ساعته از اون لحظه تا الان هنوز داره کار می کنه...