؟
*
ايستاده ام با تمام هيبت گذشته ام . در قفست را باز ميكنم با سرعت شروع ميكني به دور شدن . فاصله ات آنقدري مي شود كه در ديدرس من اندازه يك موش مي شوي. وقتي كه موش ميشوي ديگر دوستت ندارم ، وقتي كه ديگر آن شير نر درنده بلعند نيستي كه بدري و ببلعي ديگر نمي خواهمت . فرا موش كردن اين روزها برايم مثل جيش كردن شده است . آدمها را به سنگ سفيد توآلت مي پاشم و بعد سيفون مي كشم.
گاهي صدايي از درون نجوا ميكند : «دوباره كسي اينجاست، ببين كه چه شرياني از سمت او به سوي تو جاري شده است، دوباره يك نفر ديوانه ات كند، دردمندت كند» اما با اولين تفي كه به صورتم پرت مي كنند هر جريان مرئي و نامرئي را جيش مي كنم در واقع هيچ وقت، هيچ كدام از معشوق هايم را به راستي دوست نداشه ام تمامشان بت هائي بوده اند كه ضمير متلاطمم طلب مي كرده است براي پرستيدن. بهانه اي، مترسكي، عروسكي بوده اند براي بازي هاي عاشقانه روح بي مرز و حدم.
**
علامت سوالها شروع كردند به رشد كردن مثل فرآورده هاي هورموني چاق شدند از انگيزه هاي هورموني. هورمونهائي كه در خون مي چرخند و تعديل نمي شوند، تا علامت سوالها باريك و بي اهميت شوند. انتهاي تمام نيازهاي اجتماعي بشر آرام و راضي دراز كشيدن روي بازوي يك نفر است كسي كه سرتان را نوازش مي كند، فلسفه تان را نوازش مي كند و شما بی هيچ سوالي در كنارش به خواب مي رويد.