به سوی ماه

خيره به دستان خويش مي نگرم ، به خطوط كج و راست آن . روي صندلي كمك راننده در شبي كه ماه كامل است و جاده اي كه در افق يه آن حفره سفيد منتهي ميشود.در اين شب شهريوري در اين هواي هوشياري آرزو ميكردم كه اين راننده متولد شهريور كمي آرامتر براند تا باد با آهستگي بيشتري در ماشين بگردد.تأكيد بر خيره ماندن روي دستهايم اصرار بر هيچ است .

چيزي كه مي جويي نه در دستهاي من است نه در دستهاي او و نه هيچكس.  التماس براي نوازش بي فايده است .

حضور شبح گونه دوستي در اين اواخر انگار فقط براي شنيدن يك جمله بود ،‌ جمله اي كه به بلاغت لازم براي دريافتش رسيده بودم. " همه چيز در يك لحظه و به طور ناگهاني رها ميشود مثل اينكه بندهايي پاره شود تا چيزي ول شود ".

همه چيز در حال عزيمت است .اشهد به سختي از لبهايي كه جان ميكنند خارج ميشود.دست و پايي كه ميزدم بيهوده بود .رخوتي طولاني به جان طول عمرم افتاده بود كه اجتناب از آن ميسر نبود.ناكام بزرگ از پشت ميله ها بيرون مي آيد و در اولين برخورد آزاد چشمش به ماه مي افتد.

×××

*

خواستن ،

سريست كه خم باشد

مهره گردني است كه كج باشد

هيبتي است كه لنگ باشد

حقيقتي است كه ننگ باشد

آزاده اي است كه زن باشد

حيواني است كه نر باشد

كه نبودنش مرگ باشد

كه بودنش درد باشد

 

 

**

سرنيزه اي انگار وا ميداشت همه را به انجام كارهاي مهم!

وقت ميگذشت و هيچكس واقف نبود كه خو شبختي محبوس بود ميان ملحفه هاي چروك خورده

عجوزه اي انگار با دستهاي باز در دالاني تنگ ودراز تعقيب ميكرد كسي را كه به سرعت ميگريخت

اما زمان ثابت شده بود براي سري كه روي بالشت تا شده فرمان ايست ميداد و همه چيز را دچار صحنه آهسته كندي كرده بود و انتظار فرشته اي را ميكشيد كه به آرامي نزديك ميشد براي هم خوابگي