بیخانمان

خانه اي ميبينم ، معلق در فضا ، رها شده در ابديت لايتناهي ، فارغ از تأثير نيروهاي طبيعت

تلاش ميكنم خودم را به در آن برسانم(من  ،  در بند قانون ، در اسارت نيروها ، نقطه اثر برآيند قدرتهاي طبيعت ).فاصله آخرين پله نردبان تا در خانه زياد است و هم ارتفاع آن نيست ، بسوي در باز آن جستي ميزنم ، دستهايم را در آستانه ، به پاشنه در گير ميدهم و از آن آويزان ميشوم زور ميزنم خودم را بالا بكشم و زانويم را به كف برسانم تا داخل شوم در ميان تلاشهايم صاحبخانه مي آيد نمي شناسمش دور است ، عصباني است ، گنگ است و خلق خوبي ندارد. ميلم به وارد شدن ازبين ميرود .همانگونه كه پشتم به همه چيز است خودم را به درون فضا پرتاب ميكنم.

من نه فقط با گوش ، باهمه وجودم موسيقي را ميشنوم...

به خودت مي پيچي  وقتي كه انتظار داري ملودي توي گام قبلي ادامه پيدا كند اما مدولاسيون ميشود و تو شگفت زده و حيران ميماني كه اين تغيير و دگرگوني چقدر سورپرايزت كرده!

قبلا" دستم ميگرفتم و فاروكاي خوان مارتين را ميزدم اما الان از لامينور ميروم به رمينور و از رمينور بر ميگردم به لامينور.

من به جز اين، خيلي از توانايي هاي ديگرم را هم از دست داده ام.

سكون ، پسرفت

اما هنوز با دقت به جايي ،به نقطه اي كه ميخواهم گوش ميكنم و لذت ميبرم وقتي هر دفعه مثل دفعه قبل عالي اجرا ميشود.

جديدا" ديگر نميتوانم بجز كلاسيك چيزي گوش كنم .و اين نمايش يا ادا يا يك افه سارايي نيست .اين چيزيست كه از دل از جايي وسط سينه در مي آيد.

اين بي قراري را از وجود خويش بيرون بريز.اين سم را ، اين بي صبري ، بي طاقتي

اين سم، اين زهر ، سم سم ،سم ، زهر ، زهر، زهر ...

مادرم اعتراض ميكند: جمع را ترك نكن !

اما ميروم ، باقي نميمانم.

ميروم به يك اتاق خلوت ، پسر خاله ام مي آيد ، برادرم هم مي آيد

مي خنديم ،خيلي مي خنديم به احمدي نژاد!

خوشيم ،خيلي خوشيم.

خوشم ،خيلي خوشم.

برمي گردم وارد سالن ميشوم

كاهو و كلم و خيار را زير دندانهايم خورد ميكنم و طعمشان به درون روحم رسوخ ميكند

زبانم لمس ميكند و مزه ها را تفكيك ميكند.ميچشم طعم حضورم را...

برادر زاده يكساله و نيمه ام رابغل ميكنم .مي رقصيم .مي پريم.رقص سماع ! من با اين بچه رقص سماع ميكنم.به خدامي رسم با اين آهنگ مزخرف...

از جمع جدا ميشوم .روي تخت دراز ميكشم .دستهايم را باز ميكنم.مست خوابم ، مست زندگي كردن

زندگي ميكنم من...

رضایتنامه مقتول

اينچنين خواستني مرگ را ميشايد

من مستحق كشته شدنم بدست تو!

تو شاه مني، مرا بكش

مرا براي اين زبوني و ناچيز بودنم

براي پوچيهايم 

براي خالي بودنم

براي عمق دوست داشتنم 

براي لرزش وجودم از نبودنت

من را به خاطر وجود پست خودت بكش

مرا بكش كه توعادلي

مرا براي برقراري عدالت بكش

مرا براي استقرار خشونت ، زبري و عفونت بكش

براي ادامه روند حركت اين هستي بسوي پستي

براي راستي ريش پشم الدين ها

براي شكوه زنده بگور كردن دختران نابالغ

مرا به سلامتي خودم و خودت وتمام انسانهاي بكر و ناب

مرا به پاس اينكه هيچ چيز بر جاي خود نيست

براي تعويض جايگاه عاشق و معشوق

من را به خاطر اينكه مستحق مرگم بكش.

 

 

***

پ.ن : دقیقا" بعد از نوشتن اين مطلب بود كه يه سوسك گنده بالدار اومد رو در اتاقم و با يك ضربت دمپايي كشته شد و من احساس كردم كه شاه اون سوسكه ام و اون مستحق كشته شدن بدست من بوده و اينطوري شد كه نوشته من يك مصداق كاملا" واقعي پيدا كرد. البته از زبان يك سوسك!! به همين خاطر من اين نوشته رو تقديم ميكنم به همه سوسكهايي كه توسط آدما كشته ميشن وخصوصا" اون زنده ياد.اون مثل يك سوسك زندگي كرد و مثل يك سوسك مرد.