بیخانمان
خانه اي ميبينم ، معلق در فضا ، رها شده در ابديت لايتناهي ، فارغ از تأثير نيروهاي طبيعت
تلاش ميكنم خودم را به در آن برسانم(من ، در بند قانون ، در اسارت نيروها ، نقطه اثر برآيند قدرتهاي طبيعت ).فاصله آخرين پله نردبان تا در خانه زياد است و هم ارتفاع آن نيست ، بسوي در باز آن جستي ميزنم ، دستهايم را در آستانه ، به پاشنه در گير ميدهم و از آن آويزان ميشوم زور ميزنم خودم را بالا بكشم و زانويم را به كف برسانم تا داخل شوم در ميان تلاشهايم صاحبخانه مي آيد نمي شناسمش دور است ، عصباني است ، گنگ است و خلق خوبي ندارد. ميلم به وارد شدن ازبين ميرود .همانگونه كه پشتم به همه چيز است خودم را به درون فضا پرتاب ميكنم.