سرودي براي ميرزا
مشت مي كوبم بر ديوارهاي اين دنياي بلوريني كه فرا گرفته است مرا ، تا خورد شود اين حصاري كه موجب مي شود آسمان را از پشت شيشه ببينم حالا ديگر دقيقا" نمي دانم من آن پارچه قرمز خوني هستم و تو آن ديوانه بالقوه اي كه تحريكت مي كنم به جنون يا من آن مجنون جان به لب رسيده اي هستم و تو آن چراغ قرمزي كه وادارم مي كني به عبور؟... اين روزها امام آخر الزمان نرم افزار گوگل ارت است ، پيغمبري كه داعيه رسواگري شرك و كفر سر مي دهد . حيف از آن روز كه سر حسين را مي بريدند n95 كه هيچ حتي يك 6200 ناقابل هم نبود تصويري ضبط كند و يزيد را شرمنده جادوي تصاوير كند.حيف كه ار آزادگان تبريز از مشروطه خواهان رشت هيچ فيلمي از روي پشت بام گرفته نشد...و نه عكسي...و نه صدايي... فقط اشاره هايي كوچك در صفحات كتاب نازك تاريخ كه در سبزي فروشي ها به دور كاهو مي پيچند و نه اوبامايي و نه آنجلا مركري كه قدر داني كند ، حرفي بزند ، سخني براند و نه آهنگي با گيتار براي ميرزا كوچك خان در كانادا و نه شمعي به دور عكسي از باقر خان با سيبيل جلوي سفارت ايران در ايتاليا... و باز تلاش بي فرجام يا بافرجام ديگري براي باز پس گرفتن مدال افتخار و استقلال تا همه ببينند و باز سپردنش به دست تير و تركه موسيليني تا باز پنهانش كنند...
*قلبی که اینچنین بی توقف بدرخشد، بسوزد و روشن کند نا گريز به پنجاه سال نرسیده می ایستد...