زانو ميزنم گوشم را براي شنيدن صداي زمان به زمين مي چسبانم ،‌صدایی چند صد ساله ،صداي جيغ زائو براي زاييدن ، صداي نعلين توده ، صداي شرافت ...فشار چكمه هاي سياه براقي را بر سوي ديگر صورتم احساس مي كنم ، صورتم دركي از درد ندارد ، قلبم درد ميگيرد ،‌شعورم درد مي گيرد و منطقم متحير مي شود . من  و اين گوشه نشينان در گوشه اي نشسته بوديم و نان و ماستمان را مي خورديم ،‌شما ما را به تماشاي گاي ي د ن شرفمان واداشتيد.ريش به حجم پشم كامل يك گوسفند بالغ از صورت آويزان است و تمام تقدس و زيبايي اجزاي چهره را مي زدايد نمادي از وحشت و كثافت

دكتر مرا در يك چهار ديواري خفه و پر ميله هم حبس كند ، وزيدن باد بر صورتم را نمي تواند مانع شود باد بي توجه به تمام ممنوعيتها همچنان مي وزد و قطره هاي باران گاه بر صورتم گاه بر دستم و گاه درفضايي نامعلوم مي بارند و گم مي شوند مثل الله اكبرها...كه صدا ها را خش دار مي كنند شيفته صداي خش دارم ،‌صدايي كه كلمات را با خشم و خش بيان مي كند...صداي ستيزه جوي آزاد كه حتي به اكبر بودن اللهي كه دادش ميزند ، به قدر آزادي اعتقاد ندارد...