آرامش محال
مثل دروغ ، دروغي خوش كه لذت بخش است باور كردنش
مثل تن ليز ماهي كه نميتوان آن را در دست نگاه داشت اما تماشايي است لغزيدنش از بين دستها و بر زمين افتادن و جان كندنش
مثل ناله هاي درد و لذت ، ازبلند به كوتاه
از سكوت به نفس نفس زدنهاي منقطع به سكوت
مثل بازي دستگرمي با خرده پا بازيچه هاي آماتور كه فريب است هر دست بازي ، همه بردها
مثل بيخوابي شب اول ، خيال خوش شب دوم ، دلتنگيهاي شب سوم و همه محالات ديگر شبها
مثل عاقل اندر جمع مستان
مثل روياي فرود آمدن يك شهاب سنگ كه از آن آتش مي بارد بر جان و ميسوزاند و ميگدازد و آب مي كند مارا
مثل آرامش محال
دروغم من
همه دروغ
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:49 توسط
|