فعلا" در این مرحله
آن موجود بي تكلفي كه آنجا با آن بيرق بلند در دستش كه رويش بزرگ نوشته " كه چي بشه؟ " مدتهاست خيره به من مي نگرد ، ياد آور اينست كه من درد بيهودگي و بي معنايي گرفته ام.
سال 1383 بود كه شخصيتم از هم فرو پاشيد و آن انساني كه در من مي زيست يا مرد يا به كما رفت يا اينكه نمي دانم چه بر سرش آمد.بعضي فشار ها خيلي بيشتر از آستانه مقاومتند و اينها به جاي ورزيدن و قوام بخشيدن ، مي شكانند و ازهم مي پاشانند.بعد از آن چون افليجي شدم كه همه چيز را مي بيند ، مي فهمد اما نمي تواند كاري بكند.بي اراده و مصلوب هنوز از سر مايه هاي آني كه در گذشته در من مي زيسته است و چون پدري قدرتمند ارث چشمگيري باقي گذاشته استفاده مي كنم .ميراثي كه رو به اتمام است و ديگر در لقاي آن مرحوم هم نمي توانم بمانم .بد ماجرا اينجاست كه مي دانم همه اينها نتوانستن نيست ،نخواستن است ديگر كسي در وجود متروكه ام در اين فضاي خالي نيست كه چيزي بخواهد...