دیو پادشاه روزهای یک سرزمین است.
نيروي عجيبي اين روز را كه هيچ روز خاصي نيست ،نبايد باشد ، به روزي مريض تبديل كرده است. در سكوت شوم اين غروب كاملا" حس ميكنم چيزي فرا زميني به پهناي اين سرزمين تاريك پر از باورهاي سياه گسترده شده است چيزي كه وادار ميكند ساكنينش را به سوگواري مسمومي براي ايمان به ارث رسيده از پدرانشان .اينجا كسي فكر نميكند .در اينجا دستهايشان را محكم به سينه مي كوبند.در اينجا يك سوال پيچيده ممكن است مغز يك نفر را بتركاند.فشاري روي فكرها نيست مگر فشار قمه و غريزه.
سعي ميكنم باچند نفس عميق خبث اين نيرو را از خودم بيرون كنم .اما من با اين كوچكيم ،چگونه ميتوانم خودم را در مقابل اين تفكر پهن چند صد ساله آرام كنم؟
با استشمام اين هواي خنك و خوشبوي اسفندي مي فهمم كه خوب بيخود هم نبوده كه اين مملكت چهار فصل هميشه مورد توجه سلاطين و شياطين و اضدادو نيروهاو نيكي هاو بديها و ... بوده است.
يادم مي ياد كه يكسال نوروز قبل از تحويل سال طبق معمول هر سال پاي برنامه هاي صداي آمريكا از راديو بوديم.همون سالهايي كه طالبان تازه افغانستان را گرفته بودن و دست ميبريدن و سر قطع ميكردن.ترانه اي افغاني از اون برنامه پخش شد اون آهنگ با صداي نعيم افغاني با اينكه يه عالمه نويز داشت و صدا هي كم و زياد ميشد باعث شد قبل از تحويل سال براي افغانستان گريه كنم.قبل از اينكه كتاب بادبادك بازي نوشته بشه يا فيلمش ساخته بشه...
با لهجه افغاني بخونيد:
(روز نوروزست خدايا ملك ما ويران شدست
ميهن آزاده ما طعمه گرگان شدست،طعمه گرگان شدست)